Monday, May 21, 2007

پژوهشي در مورد
فرقه های اسلامی
فرقه هایی که در اسلام پدید آمدند نخست احزاب و دسته های سیاسی بودند که به تدریج به فرق مذهبی تبدیل گشتند . قدیمی ترین این فرق ، فرقه «عثمانیه» یعنی انتقامجویان از خون عثمان و فرقه «شیعه» یعنی طرفداران علی بن ابی طالب و «خوارج» و «مرجئه» بودند و سپس فرقه کلامی چون «قدریه» و «معتزله» و «جبریه» و «اشاعره» در اسلام پدید آمد .(1)
آنچه مسلم است ، محققان برآنند که عدد فرقه های اسلامی را به 73 -72 فرقه برسانند . ولی در بعضی کتب مانند «فرق الشیعه» عدد این فرقه ها به 155 فرقه رسیده است .
«مسعودی» معتقد است که در زمان وی «73» فرقه وجود داشته است و فرق دیگری بر این تعداد افزوده شده است .«شیخ طوسی» 73 فرقه را دو مذهب می داند که به دوبخش اصلی تقسیم می شوند : 1- نواصب 2- روافض.
برخی دیگر معتقدند که شیعیان ، بعد از حضرت علی (ع) امام اول شیعیان به چهار دسته مهم تقسیم شده اند که از جمله می توان به : 1- زیدیه 2- کیسانیه 3- غلاه 4- امامیه ، اشاره نمود .
فرقه های شیعی
پس از شهادت امام علی بن ابی طالب (ع) گروهی که گفتند امام علی (ع) از همه مسلمانان برتر است و با آن حضرت بیعت کرده و وفادار مانده بودند . پس از وی با امام حسن بن علی (ع) بیعت نمودند و پس از شهادت آن امام نیز با امام حسین بن علی (ع) بیعت کردند .
امام پس از شهادت امام حسین (ع) اعتقاد پیدا کردند که باید امامت در میان فرزندان ایشان به شورا باشد و هر یک از فرزندان آن دو امام (حسن (ع) و حسین (ع) ) برای احراز مقام امامت خروج کند ، او شایستگی امامت دارد و پیشوای امت است ، این فرقه را «مذهب زیدیه» گویند که از این فرقه نیز فرقه های دیگری منشعب گشت .
زیدیه :
فرقه زیدیه ازتمام فرق شیعه به مبادی اهل تسنن نزدیکترند ، اختلاف ایشان با دیگر فرق شیعی در آن است که زیدبن علی الحسین را به جای برادرش محمد بن علی الباقر امام پنجم می دانند این فرقه از قرن سوم هجری در یمن سلطنتی را بوجود آوردند و پس از آن سلاله های سلاطین علوی از آن طایفه در نقاط مختلف ممالک اسلام بازمنه مختلف از شصت تا دویست سال در طبرستان ، گیلان و مراکش و دیگر ممالک تأسیس نمودند ، این جماعت برآنند که چون نص صریحی بر خلاف علی (ع) موجود نبود از این رو آن حضرت از روی میل و رغبت با ابوبکر و عمر بیعت فرمود از این رو لعن بر این دو خلیفه را در تعقیب نماز جمعه حرام می دانند .
حضرت زید بن علی (ع) فرزند امام سجاد در سال 61 هجری که قیام امام حسین صورت گرفت با قیام خود لرزه بر اندام رﮊیم اموی افکند و پس از قیام امام حسین الهام بخش نسلها و عصرها گردید.
«زید» نیز همچون «امام حسین(ع)» تنها ماند و تنها جنگید و شهید شد ، شیعیان کوفه و دیگر جاها در روز قیام ، او را تنها گذاشتند ، او و یاران اندکش تا آخرین نفس با دﮊخیمان اموی جنگیدند و جان باختند .
قساوت رﮊیم و کینه ای که از او در دل داشتند ، باعث شد تا جسد مطهر زید را یافته و برهنه بردار آویختند که گویند تا چهارسال بر دار بود و سرانجام امویان جسدش را سوزانده و خاکسترش را بر باد دادند «یحیی» فرزند «زید» در ادامه قیام پدر ، سرنوشتی مشابه داشت .
شهادت این پدر و پسر ، سرانجام دودمان تبهکار اموی را به باد و دست انتقام چنان کرد که عباسیان اجساد امویان را از قبر ها بیرون کشیدند و تازیانه نواخته ، سوزاندند و به باد دادند .
عقاید و قیام حق طلبانه مردانی چون زید و یحیی و دیگر علویان و آزادی خواهان تاریخ و به تعبیر قرآن همه آنانی که امر به معروف می کنند و نهی از منکر می نمایند ، همیشه از سوی دوست و دشمن مورد تحریف ، تحقیر و بازی قرار گرفته و می گیرد.
فرق زیدیه
فرقه های زیدیه که در کتابهای فرق اسلامی آمده از این قرار است :
1 - « بتریه » یا «ابتریه» که ایشان را صالحیه نیز می خوانند . پیروان «حسن ابن صالح بن حی و کثیر النواء » شاعر معروفند که او را لقب داده بودند .
2 - «ابرقیه»
3 - «ادریسیه» : پیروان ادریس بن عبداله بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب موسس دولت ادارسه در مغرب اند ، و او را برادرش محمد بن عبداله ، به این ناحیه فرستاد ، و در سال 177 ﻫ به دست سلیمان بن جریر جذری به امر هارون الرشید مسموم گشت .
4 - «جارودیه » یا «سرحوبیه» ، پیروان ابوالجارود یا ابوالنجم ، زیاد بن منذر عبدی .
5 - «جریریه» یا «سلمانیه» پیروان سلیمان بن جریر رقی که از متکلمان زیدیه به شمار می رفت هستند .
6 – «حسنیه» پیروان حسن بن زید بن الحسن علی که در سال 250 ﻫ در طبرستان خروج کرد و بر سلمان بن عبدالملک بن طاهر فرمانروای آن ناحیه غلبه کرد و جرجان را بگرفت و پس از او برادرش محمد بن زید جانشین وی شد .
7 - «حسینیه» که ائمه را به این ترتیب می شمردند : علی بن ابی طالب ، حسین بن علی ، زید بن علی بن حسین ، یحیی بن زید ، عیسی بن زید ، محمد بن عبداله بن حسن ، و بعد از محمد (ص) هر کس از آل رسول که مردم را به اطاعت خدا بخواند .
8 - «حسینیه» : پیروان حسین بن علی بن حسن بن الحسن بن حسن معروف به صاحب الفخ .
9 - «خشبیه» یا «سرخابیه» پیروان سرخاب طبری از فرق زیدیه که پس از مختار بن ابی عبید ثقفی خروج کردند و چون سلاحی جز «خشب» (چوب) نداشتند از این جهت آنان را خشبیه گفتند .
10 – خلعیه .
11 – دوکینیه.
12 – ذکیریه .
13 – صباحیه که ابوبکر را امام دانستند .
14 – صباحیه .
15 – عجلیه .
16 – قاسمیه .
17 – مرثیه .
18 – نعیمیه .
19 – یعقوبیه .

اسماعیلیه (2)
مذهب اسماعیلی یکی از شعب مذهب شیعه است ، که از زمان امام بزرگ شیعیان ، امام جعفر صادق که در عهد عباسیان می زیسته اند ، از دیگر فرق شیعه افتراق حاص نموده اند . نام این فرقه از نام اسماعیل یکی از پسران امام جعفر صادق مأخوذ است اسماعیلیان ، همچون اصحاب سنت ، قرآن را قبول داشتند و مانند آنها مجموعه ای از احادیث گرد آورده بودند ، شریعت اسماعیلی ، با آنچه اهل تسنن بوجود آورده بودند چندان تفاوتی نداشت ، اسلام بصورت جامعه واحد اما بی شکل باقی ماند .
تمام فرق اسلام ، کما کان زیر نفوذ و تحت الشعاع تعلیمات حضرت محمد (ص) قرار داشتند . اما در همان حال که اصحاب سنت می خواستند که دینداری و خداپرستی را در چارچوب غیر شخصی دستورها و قوانین شریعت محدود سازند ، اسماعیلیان نه تنها مانند شیعیان صیغه دراماتیکی به زندگی دادند ، بلکه این امکان را هم فراهم ساختند که محدودیت های شریعت را از زندگی روحی شخصی انسان ، بردارند .
اسماعیلیان به جای آنکه امت را به وسیله شعائر سخت به هم پیوند دهند ، با سلسله مراتبی که برای دانشمندان قائل می شدند ، آن را به هم مرتبط می ساختند : پائین تر از امام ، داعی مطلق (الداعی الی الحق) و پائین تر از او داعی مأذون و سپس مراتب پائین تر تا مرتبه مستجیب بود .(3)
اسماعیلیه یا هفت امامی در حال حاضر جماعتی آرام و معتدلند ولی زمانی بود که عالم اسلام را بهم ریختند . آنها را از آن سبب اسماعیلیه نام نهادند که بر عهد امامت اسماعیل فرزند اول حضرت جعفر بن محمد الصادق امام ششم ثابت و وفادار مانده اند .
وی بعد از آنکه از طرف پدر بعنوان جانشینی او در امامت معین گردید بعداً از آن مقام منعزل گشت و برادر او حضرت موسی الکاظم (ع) را به جانشینی خود تعیین فرمود .
اسماعیلیه را عقیده بر آنست که می گویند اسماعیل وفات نیافته بلکه از انظار غائب گشت و بار دیگر مانند مهدی (عج) به عالم بازگشت خواهد فرمود . در این عقیده پر شور و حرارت خود ، اسماعیلیه تا حد پیش رفتند که گفتند شخص اسماعیل تجسن ذات الهی است و بار دیگر رجعت خواهد . برای اثبات این عقیده دلائلی از آیات قرآن اقتباس کردند و برای آنها مطاب سلیقه خود تأویلاتی قائل گشتند و بالاخره مبادی و اصولی سری و باطنی برای مذهب خود بنیاد نهادند که مخالف ظاهر شریعت اسلام بود و ناچار برای انتشار آن به تبلیغات سری و مخفی دامنه برداری دست زدند .
صورت ظاهر تعالیم اسماعیلیه با افکار مردمی که مایل به شورش و عصیان بر ضد حکومت وقت بودند بسیار موافق افتاد .
یکی از مظاهر قیام سیاسی و نتائج مترتبه بر آن که از نشر مبادی اسماعیلیه در عالم اسلام به وقوع پیوست آن بود که در ناحیه مجاور شمال خلیج فارس مردی ایرانی نژاد و جاه طلب بنام «عبداله بن میمون » متوفی به سال 874 ﻫ که فرقه اسماعیلیه در مصر و شام و ایران از او شروع می شود خویشتن را نایب حاضر امام غائب یعنی محمد اسماعیل اعلام کرد و جمعیتی مخفی تشکیل داده بر آن شد که خلافت عباس را سرنگون کرده و خود بر تخت خلافت اسلام بنشیند لیکن نقشه وی عملی نشد و به شام گریخت .
فرقه دیگری که از تشکیلات سری عبداله بن میمون ناشی گشت جماعت قرامطه (قرمطی) بودند که پیشوای ایشان فردی بنام «حمدان قرمط» بود این مجمع سری در اواخر قرن نهم میلادی تشکیل گردید و مبادی و اصولی شبیه به اصول شیوعی (کمونیزم) دارا بود .
از جمله فرق اسماعیلی فرقه باطنیه بود که بانی و پیشوای این سلسله مردی بود بنام حسن صباح (متوفی به 1124 م) که احتمالاً ایرانی ولی خود مدعی بود که از اعقاب سلاطین جنوب عربستان است وی بر آن شد که در قلل جبال الموت قزوین ایران مأوای مستقری فراهم سازد و در آن تنگنا بر فراز صخره مرتفع قلعه ای استوار بنا کند و آنرا خود و پیروانش باستحکام تمام آماده ساختند چندانکه مدت دو قرن از گزند دولت محفوظ و پایدار ماند .
این فرقه مظهر تبلیغات نوینی بودند که در آن عمل قتل مخفی (ترور) به منتهای شدت رواج داشت پیروان این فرقه نهانی به حضور بزرگان اسلام راه یافته و با جامه مبدل و خنجری زهر آلود در آستین قصد جان رجال و ائمه و بزرگان دین را می نمودند .
هرگونه مجامع عمومی در مسجد موقع نماز یا در دربار هنگام بار عام فرصت مناسبی بر آن فدائی قاتل بدست می داد که بی مهابا به هدف خود روی می آوردند و شمشیر می کشیدند و بعد از آنکه گرفتار می شدند به شنیع ترین وجهی کشته می شدند یا اینکه خود را هلاک می کردند ، این عمل را پیروان باطنیه از روی ایمان و به امید وصول با علی علیین و نیل به فروس برین که به آنها نوید داده شده بود بجا می آوردند .
در اثنای حمله مغولان که ایران را در قرن سیزدهم م. ویران کردند سلطنت فدائیان الموت را نیز منقرض ساختند و اثری از آنها به ندرت باقی ماند .
مذاهب و عقاید اسماعیلیه (4)
فرقه اسماعیلیه بر این باورند ، همانگونه که در عالم جسمانی ظاهر و باطنی وجود دارد در عالم دین هم ظاهر و باطن هست .
منظور شارع اسلام از احکام ، باطن آنهاست نه ظاهرشان . زیرا باطن امور بالاتر از ظواهر آنهاست . عمل به ظواهر عمل ستوران است و هر کس باطن گفتار پروردگار و شریعت پیامبر را نداند از دین چیزی نمی داند .
اسماعیلیان به دو تفسیر و تأویل آیات قرآن می پرداختند . برای کشف معانی باطنی قرآن از حروف و معانی رمزی استفاده می کردند .
آنان معتقد بودند که هدف از نمازهای پنجگانه آن نیست که ظاهربینان انجام می دهند ، نماز صبح دلیل است بر عقل کل و نور سپیده دم که بیانگر خلقت آدم ابوالبشر ، و نمازهای چهار رکعتی اشاره است به اصل دین که چهار اصل است : دو اصل روحانی و دو اصل جسمانی ، مثل عقل اول و نفس اول و دو جسمانی مثل ناطق (پیامبر) و اساس (وحی) .
اسماعیلیان معتقد بودند که مردم بر مکنونات و مکتومات معانی دسترسی ندارند و از نظر دانش بر بواطن دارای درجات مختلفی می باشند . خداوند می فرماید : «ورفعنا بعضهم فوق بعض» یعنی : « ما مردم را از نظر عنوان و مقام و درجه درجه قرار دادیم .» اسماعیلیان از این آیه ، مراتب سیر و سلوک انسانی را از استفاده کردند و خود را اهل ترتیب خواندند .
آنان مراتب سیر و سلوک را بر هفت خوان قرار دادند :
1 – مستجیب 2- مأذون 3- داعی 4- حجت 5- امام 6- اساس 7- ناطق .این مراتب در نزد فرقه های این مذهب مختلف است مرتبه «داعی» از سه مرتبه برخوردار است : 1- داعی بلاغ 2- داعی مطلق 3- داعی محدود .
لذا گاهی مراتب سیر و سلوک اسماعیلیه هفت ، نه و گاهی ده و بیشتر می شود . کسی را که تازه به کشیش اسماعیلیه در می آمد «مستجیب» می نامیدند . آن که در طریق ایشان را سخ شده و اجازه سخن گفتن می یافت «مأذون» می گفتند ، چون به درجه دعوت می رسید «داعی» می خواندند ، چون به ریاست داعیان ارتقاء می یافت «حجت» نام می گرفت ، یعنی گفتار او حجت خدا است بر خلایق . چون مرتبت ولایت می یافت و از معلم بی نیاز می گشت «امام» خوانده می شد .پس از مرتبه امام به مقام وصایت و اساس می رسید و در آخرین مرتبه مقام ناطق را می یافت .
مأذون و داعی دو درجه داشتند : محدود و مطلق ، گاهی نیز میان مرتبت حجت و امام به مرتبه دیگر قائل می شدند که مرتبه باب بود . گاهی مرتبه داعی را همانطور که آمد به سه درجه می رسیدند .
هر امامی دوازده حجت داشت که چهار تن از آنان همواره ملازم خدمت او بودند . هفت تن مأمور جزایر سبعه یعنی اقالیم هفتگانه بودند . در زیر حکم هر یک از حجتان سی نفر داعی بودند ، و هر یک از داعیان نیز عده ای مأذون زیر فرمان داشتند که به دعوت مردم کیش اسماعیلی می پرداختند ، مأذونان و داعیان در تعلیمات خود کلاس و سلسله مراتب را رعایت می کردند و تا از تعلیم خود در مرتبه پائین تر نتیجه مثبت نمی گرفتند و مرتبه بعد را شروع نمی کردند .
در کتاب «فرقه اسماعیلیه» در خصوص داعی اسماعیل آمده است که :
«مبلغ و داعی اسماعیلی باید آگاه به احوال اصناف مردم باشد و بداند خویش را بر چه کسی عرضه می دارد . اگر مدعو کسی است که گرایش به عبادت دارد از طریق زهد و عبادت با او سخن گوید و سرانجام به او بگوید که شریعت اسن نه ظاهر آن . و از او با سوگندهای شدید پیمان گیرد که این راز را افشا نکند و اگر این اسرار را فاش کند بر او است که زن خود را طلاق دهد و بندگانش را آزاد کند و اموالش را ببخشد ».
اسماعیلیان به بهشت و دوزخ جسمانی معتقد نیستند ، ولی برای مبتدیان این کلمات را به معنی معمول آن تفسیر می کردند ، خود معتقدند که بهشت به حقیقت عقل است و در بهشت رسول خدا در زمان خویش ، و وصی او است در مرتبه خویش ، و امام روزگار است در عصر خود ، و کلید در بهشت گفتار رسول خدا است به معاد جسمانی معتقد نیستند و حشر و نشری را قبول ندارند .
فرقه های اسماعیلیه
1 - فرقه خطابیه 2 – فرقه مبارکیه
3 – فرقه سمطیه 4- فرقه ناصریه
5 – فرقه صباحیه 6 – فرقه قرامطه
7 – فرقه مستعلویه 8 – فرقه آقاخانیه
9 – فرقه ابوسعدیه 10 – اسماعیلیه
11- باطنیه 12 – برقعیه
13 – بهره 14 – تعلیمیه
15 – جنابیه 16 – حمیریه
17 – خلطیه 18 – میمونیه
19 – خنفریه 20 – دروزیه
21 – سبعیه 22 – عبیداللهیه
23 – غیاثیه 24 – فاطمیه
25 – فدائیان 26- مسقطیه
27 – نزاریه
فرقه صباحیه ، پیروان حسن صباح را گویند . حسن صباح چهره نسبتاً افسانه ای تاریخ ایران و اسلام است .
دشمنان و دوستان نادانش خروارها تحریف بر او و مذهب و نهضت او پاشیده اند برخی او را ایرانی و قمی الاصل و برخی عرب کوفی و یمینی الاصل می دانند .(5)
همچنانکه در بالا آمد ، گویند تا هفده سالگی در جستجوی دانش مورد علاقه اش بوده است . ذهنی نقاد داشت و خردی فعال ، از همین روی مدیر هیچ قبا بدوشی نشد و بر آستان هیچ خرقه پوشی سرننهاد ، هر چند که خاستگاه حسن به گونه ای دیگر خانواده ای به غایت مذهبی و شیعی نوشته اند ، اما هر چه بود ، حسن به گونه ای دیگر می اندیشیده است .
گرایش او به مذهب اسماعیلی معرف نبوغ فکری – سیاسی او است و مذهب اسماعیلیه در آن روزگار ذهب عصیان و قیام علیه وضع موجود و پایگاه اندیشمندان و روشنفکران بود . این مذهب که حامی و پشتیبانی چون فاطمیان مصر داشت خلافت عباسی و سلطنت های غزنوی و سلجوقی را بسیار ناپسند می دانست و به شدت تهدید می کرد . تشکیلات سازمان یافته و کادرهای مجرب تبلیغی – نظامی این مذهب ، مو بر اندام رژیم عباسی و متحدان ترک و تاتار آن راست می کرد .
این تبلیغات حساب شده که سراسر قلمرو خلافت عباسی را در بر گرفته بود ، قبل از دوره حسن صباح توسط داعی بزرگ اسماعیلیان در عراق و ایران ، عبدالملک عطاش که مردی دانشمند بود ، رهبری می شد .
حسن صباح در سال 469 ﻫ به مصر رفت و در سال 471 ﻫ به قاهره رسید و باالمستنصر بالله ملاقات کرد و اقامت او در مصر آغاز شد .
در سال 483 ﻫ به اصفهان رفت و تبلیغاتی را در سراسر ایران آن روز آغاز کرد .
حسن صباح یک داعی اسماعیلی است و یک فرمانده نظامی و عملیاتی ، تعالیم اسماعیلیه آنچنان شگفت و کارساز بود که ایمان و جهاد و استراتژی و تاکتیک توأم آموخته می شد . حسن صباح بنیانگذار بزرگترین و تشکیلاتی ترین نهضت موفق تاریخ ایران و اسلام است .
دکتر جواد مشکور می نویسد : (6)
«چون حسن صباح به ایران آمد به دعوت مردم ایران مذهب نزاریه پرداخت و در ششم رجب سال 478 بر قلعه الموت که معنی آشیان عقاب است در نزدیکی رودبار قزوین دست یافت . وی به دعوت امیر ضراب متمایل به اسماعیلیان گشت .
معلم دیگر اسماعیلی او یکی از داعیان آن فرقه به نام عبدالملک بم عطاش بود . عبدالملک شخصاً به ری آمد و با حسن ملاقات کرد و به او دستور داد که به نزد خلیفه به مصر برود ، چون طرفدار «نزار» بود به دستور «بدرالجمالی» به زندان افتاد .
هنوز اختلاف درباره جانشینی مستعلی و نزار صورت نگرفته بود . وی از زمان ورودش به قلعه الموت تا سی و پنج سال بعد هرگز از آن قلعه به زیر نیامد و فقط خانه ای را که در آن می زیست ترک گفت و دوباره به پشت بام خانه رفت .
در ابتدا کار وی دو جنبه داشت یکی مردم را به کیش اسماعیلی درآورد و دیگر قلاع بیشتری تسخیر کند ، وی به هر دو کار توفیق یافت و قلاعی را از حدود خراسان تا شام تسخیر کرد . حسن در الموت خود را شیخ الجبل یا پیر کوهستان خواند ، وی مأمورینی را که فدائی خوانده می شدند از قلعه به اطراف می فرستاد و آنان در راه اجرای دستورات او از مرگ نمی ترسیدند از این جهت آنان را «فدائی» می خواندند . این حشاشین یا حشیشیان که لقب دیگر اسماعیلیه ایران است عالم اسلام را دچار رعب و هراس کردند چه بسیار از بزرگان و سرداران را مانند خواجه نظام الملک غفلتاً خنجر زدند .
پادشاهان سلجوقی و دیگر شاهان مسلمان بارها به فکر قلع و قمع این طایفه افتادند ولیکاری از پیش نبردند .
اسماعیلیه را بیش از سی قلعه بود که مشهورترین آنها قلعه الموت ، میمون دز و دزلنبه سر نام داشت .
غیر از روبار الموت اسماعیلیان در ولایت قومس و قهستان نیز دژهایی داشتند . اداره هر یک از این قله ها با یک نفر حاکم بود که او را محتشم می خواندند .
پس از مرگ حسن صباح در 518 یکی از شاگردانش بنام «کیا بزرگ امید» رودباری ، در 518 به جای او نشست .
در زمان «رکن الدین خورشاه» در 653 هولاکوی مغول الموت را ویران کرد و خاندان اسماعیلیه را در سال 654 هجری برانداخت .
کیسانیه :
کیسانیه – طرفداران مختار را کیسانیه خوانند . مختار برای پیشرفت کار خود شیعیان را نخست دعوت به علی بن حسین و سپس به محمد حنفیه می کرد . البته کار او مبتنی بر اعتقاد وی به اهل بیت نبود ، بلکه می خواست بهره برداری سیاسی کرده باشد . چون کار وی بالا گرفت خود دعوی رسیدن وحی از جانب خدا به خود کرد و عباراتی مسجع و مقفی به تقلید قرآن بر زبان می راند . محمد بن حنفیه از وی بیزاری جست و چندان که مختار او را دعوت به عراق کرد به وی نپیوست ، ولی از قیام مختار استفاده کرد و خود را مخفیانه امام خواند .
کیسانیه پندارند که محمد بن حنفیه پس از کشته شدن حسین بن علی مختار را بر اعراقین فرمانروایی داد ، و از او خواست که از قاتلان آن حضرت خونخواهی کند . کیسانیه شش سال پس از شهادت امام حسین قیام کردند و قائل به امامت محمد بن حنفیه شدند . آنان معتقدند که وی اسرار دین و علم تأویل و علوم باطنی را از حسن و حسین (ع) فرا گرفت .
بعضی از ایشان ارکان شریعت مانند نماز و روزه را تأویل کردند و قائل به تناسخ و حلول بودند ، همگی فرق ایشان بر امامت محمد بن حنفیه و روا بودن بداء بر خدا همداستانند . این فرقه را مختاریه نیز خوانده اند ، زیرا مختار مردم را به امامت محمد بن حنفیه می خواند و به خونخواهی حسین بن علی برخاسته بود .
فرقه های کیسانیه : چون محمد بن حنفیه (در سال 17 ﻫ ) درگذشت پیروان او به فرقه های ذیل تقسیم شدند .
1 – فرقه ای گفتند که علی (ع) ، محمد بن حنفیه را به امامت منصوب کرد و در جنگ جمل درفش سپاه را به وی داد .
2 – گروهی گفتند که علی (ع) نخست حسن و سپس حسین (ع) و پس از وی محمد را به امامت برگزیدند .
3 - «کربیه» که یاران «ابو کرب ضریر» بودند گفتند که وی در کوهستان رضوی همی زید ، تا دیگر باره خروج کند .
4 – گروهی گفتند وی به کیفر بیعتی که با عبدالملک بن مروان کرده بود ، خداوند او را در کوه رضوی زندانی ساخته است .
5 – گروهی به مرگ او بی گمان شده و ابو هاشم را جانشین او دانستند و ایشان «هاشمیه اند .»
6 – گروهی گفتند که روح او به «اسحاق بن زید بن حارث انصاری» حلول کرد و ایشان «حارثیه» نام دارند و از فراق اباحی هستند .
7 – گروهی «حربانیه» نام دارند و ایشان یاران «ابومسلم عبدالرحمان بن محمد » ملقب به حریان اند و امامت را پس از ابو هاشم حق برادرش حسن بن محمد بن حنفیه داننند و گویند پس از حسن پسرش علی امام بود و علی که در گذشت از او فرزندی نماند و ایشان منتظر بازگشت محمد بن حنفیه هستند .
8 – گروهی دیگر «حربیه» هستند و گویند ابو هاشم ، «عبدالله بن عمر بن حرب کندی» را جانشین خود ساخت و چون عبدالله به خیانت متهم شد این فرقه را به امامت عبدالله بن معاویه در آمدند و معتقدند به تناسخ و الوهیت پیغمبران و امامان شدند و فرقه «خرمیه» و «مزدکیه» خود را به ایشان بستند .
9 – «بیانیه» گویند که ابو هاشم درباره «بیان بن سمعان» تمیمی وصیت کرد .
10 - «مختاریه» پیروان مختار بن ابو عبید ثقفی بودند .
11 - «اسحاقیه» منسوب به «اسحاق بن عمر» هستند .
12 - «حیانیه» پیروان حیان سراج بودند که می پنداشتند امام بعد از علی پسرش محمد بن حنفیه است و حسنین را امام نمی دانستند .
غلاه
غلاه شیعه : غلاه شیعه جماعتی هستند که درباره صفات حضرت علی (ع) راه افراطی و غلو را پیمود و او را به مقام الوهیت رسانده اند این جماعت دارای آداب و رسوم خاصی بخود می باشند . تعداد و پراکندگی اینان در ایران بدرستی روشن نیست ولی آنچه که مسلم است بیشتر در آذربایجان و کرمانشاه کم و بیش سکونت دارند . غالب غلاه در عقیده مشترکند و در حقیت یک فرقه بیش نیستند که به نامهای مختلف در کتب تواریخ و فرق ذکر شده اند . تقریباً تمام فرق شیعه بجز اثنی عشریه و زیدیه و بعضی از اسماعیلیه از غلاه به شمار می روند .
نسبتهایی که فرق غلاه به ائمه و پیشوایان خود می دهند از طرف دیگر مسلمانان و حتی فرق شیعه میانه رو رد شده اند تا حدی که اکثر فرق اسلام غلاه را به سبب سخنان کفر آمیزشان از دین اسلام بیرون می دانند .(7)
به قول « شهرستانی » غالباً غلاه یکی از ائمه را به خدا تشبیه کرده و خدا را حال در ابدان آدمیان دانند و مانند تناسخیان و یهود و نصاری قائل به تجسیم خداوند شده اند .
اصول عقاید مبتدعه غلاه شیعه چهار است : تشبیه ، بداء ، دجعت و تناسخ .
پیروان این عقاید در هر سرزمینی نامی بر خود نهاده اند ، در اصفهان : خرمیه ، کوذکیه . در ری : مزدکیه و سنبادیه . در آذربایجان : ذاقولیه و در بعضی از نقاط محمره یا سرخ جامگان و در ماوراءالنهر مبیضه یا سپید جامگان نامیده می شوند .
در آغاز غلاه شیعه تنها به غلو درباره ائمه و پیشوایان خود می پرداختند ولی از قرن دوم هجری بعضی از فرق ایشان مطالب غلو آمیز خود را با سیاست آمیخته و با دولت عباسی و اموی به مخالفت برخاستند .
غلاه را نمی توان از فرق شیعه میانه رو بشمار آورد ، زیرا سخنان ایشان نه با موازین شرع اسلام مطابق است و نه با معیار عقل و منطق و چون آنان خود را به شیعه بسته و به آن طایفه منتسب دانسته اند ، ما نیز ایشان را در عداد فرق شیعه می آوریم .(8)
علامه حلی در کتاب انوار الملکوت در شرح کتاب الیاقوت «ابواسحاق ابراهیم نوبختی» غلاه را رد کرده گوید : جسمانی دانستن خداوند و معجزات امیر المومنین (ع) را بمانند معجزات موسی و عیسی شمردن باطل است و غلاه بر چند دسته شده گروهی گفتند که علی (ع) در حقیقت خداست و بعضی گفتند که او پیامبر است و برخی معجزات وی را مانند انبیای پیشین چون موسی و عیسی دانستند که همه این سخنان باطل و دور از حقیقت است .
اصول و عقیده غلاه مبتنی بر ظهور و اتحاد و حلول و تناسخ است . درباره ظهور اعتقاد دارند که ذات خداوند در بدن جسماننی پیغمبر و یا امامی ظاهر می شود و در آن شخص مظهر ذات الهی است .
درباره اتحاد گویند که روح خداوند در بدن پیغمبران و امامان اندر می آید و حلول می کند . مانند نصاری که قائل به حلول لاهورت در ناسوت شدند . در این صورت طبیعت آدم به شکل طبیعت الهی در می آید .
درباره تناسخ معتقدند که ممکن است روح خدایی که پیامبر حلول کرده پس از وی به قلب ائمه و از ایشان به جسد کسان دیگر درآید و همه آنان یکی پس از دیگری به مرتبه خدایی برسند .
بر روی چهار اصل می گویند ممکن است از پیامبر و ائمه کارهای شگفت و خارق العاده سرزند زیرا وی با بدن جسمانی خود این معجزات و افعال شگرف را انجام نمی دهد ، بلکه روح خدایی اوست که وی را به انجام دادنم چنین اعمال خارق العاده قادر می سازد .
چنانکه غلاه شیعه می گویند که جزء الهی در علی (ع) حلول کرد و با جسدش متحد شد و بدین علت است که از آن حضرت کارهای شگفت سر می زد و عالم به غیب بود و با کفار می جنگید و پیروز می شد و در خیبر به آن سنگینی را یک تنه از جای بر می کند .
«علی الهیان» از غلاه معتقدند که خدا در علی (ع) حلول کرده و با جسم وی متحد شده بود از این جهت این خوارق عادات از او سر می زد .
غلاه علت عصمت پیامبر و ائمه را از گناه حلول خدا در ایشان دانند و گویند گر چه آنان در ظاهر جسمانی و جسدانی هستند ولی در حقیقت رحمانی و ربانی می باشند و از این جهت معصوم از لغزش و خطایند . زیرا اگر تنها طبیعت بشری داشتند حتماً از گناه و لغزش مصون نمی ماندند ، و این حلول روح خدایی است که آنان را از معصیت باز می دارد به سبب حلول جزء خدایی در پیغمبر و امامان بعضی صوفیه و غلاه منکر سایه داشتن ایشان شدند و گفتند آنان در تابش آفتاب و ماه سایه ندارند زیرا خود نور مطلقند و نور خورشید و ماه بدوه هیچ حاجب مانند بلور و شیشه از بدن ایشان عبور می کند .

(1) – دکتر محمد جواد مشکور : تاریخ شیعه و فرقه های اسلام تا قرن چهارم ، ص 37 .
(2) – اسماعیلیه را به القاب مختلف : باطنیه ، قرامطه ، تعلیمیه ، فاطمیه ، سبعیه ، ملاحده ، حشیشیه ، نزاریه ، مستعلویه و سفاکین خوانده اند.
(3) – فرقه اسماعیلیه ، هاجسن ، ص 36 – 48 .
(4) – مبلغی آبادانی : ادیان و مذاهب جهان .
(5) – در کتاب تاریخ جامعه ادیان علی اصغر حکمت در پاورقی می نویسد : حسن صباح الاسماعیلی ، زعیم ملاحده ایران اصلاً از اهل اصفهان است در مصر جزو دعات خلیفه المستنصر فاطمی درآمد و برای نشر دعوت او به شام و به دیار بکر و آسیای صغیر مسافرت نمود سپس به خراسان ، ماوراءالنهر و کاشمر رفت پس قلعه الموت را در نواحی طالقان قزوین بنیان نهاد و در آنجا سلطنت ملاحده را مستقر ساخت .
(6) - تاریخ شیعه و فرقه های اسلام ، ص 224 .
(7) – دکتر محمد جواد مشکور : تاریخ شیعه و فرقه های اسلام ، ص 151
(8) – همان منبع به نقل از : الملل و النحل شهرستانی ، ج 1 ص 288- 289.





















تهيه كنندگان :
ســیـد ســعـیـد هـاشــمـی
مـحـمـد حـسـيـن خـنـدان
(دانشجويان رشته علوم تربيتي)

استاد مربوطه :
جناب آقاي روغني موفق
منبع :

کتاب تاریخ ادیان و مذاهبدر ایران
نویسنده :
عباس قدیانی



(دانشگاه پيام نور آران و بيدگل) ترم دوم 86- 85

Saturday, February 10, 2007



سياوش كسرايي

آرش كمان گير از سياوش كسرايي
برف مي بارد؛برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.كوه ها خاموش،دره ها دلتنگ،راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟آنك، آنك كلبه اي روشن،روي تپه، روبه روي من...در گشودندم.مهرباني ها نمودندم.زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،در كنار شعله ي آتش،قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،« ... گفته بودم زندگي زيباست.گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.آسمان باز؛آفتاب زر؛باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛سر برون آوردن گل از درون برف؛تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛آمدن، رفتن، دويدن؛عشق ورزيدن؛در غم انسان نشستن؛پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛كار كردن، كار كردن؛آرميدن؛چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛گاه گاهي،زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛بي تكان گهواره يِ رنگين كمان رادر كنار بام ديدن؛يا، شب برفي،پيشِ آتش ها نشستن،دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...آري، آري، زندگي زيباست.زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»پيرمرد، آرام و با لبخند،كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛شعله ها را هيمه سوزنده.جنگلي هستي تو، اي انسان!جنگل، اي روييده آزاده،بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،جان تو خدمت گرِ آتش...سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.كودكانم، داستان ما ز آرش بود.او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.روزگاري بود؛روزگار تلخ و تاري بود.بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.دشمنان برجان ما چيره.شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.زندگي سرد و سيه چون سنگ؛روزِ بدنامي،روزگار ننگ.غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛عشق در بيماري دل مردگي بي جان.فصل ها فصلِ زمستان شد،صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستاندر شبستان هاي خاموشي،مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.ترس بود و بال هاي مرگ؛كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.سنگر آزادگان خاموش؛خيمه گاه دشمنان پرجوش.مرزهاي مُلك،همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.برج هاي شهر،همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.هيچ دل مهري نمي ورزيد.هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.باغ هاي آرزو بي برگ؛آسمان اشك ها پربار.گرم رو آزادگان در بند؛روسپي نامردمان در كار...انجمن ها كرد دشمن؛رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.نازك انديشان شان، بي شرم،-كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...چشم ها با وحشتي در چشم خانههر طرف را جست وجو مي كرد؛وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.« آخرين فرمان، آخرين تحقير...مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!گر به نزديكي فرود آيد،خانه هامان تنگ،آرزومان كور...ور بپرّد دور،تا كجا؟ ... تا چند؟ ...آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛چشم ها،بي گفت و گويي، هر طرف را جست و جو مي كرد.»پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد. از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.برف روي برف مي باريد.باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛دشت نه، دريايي از سرباز...آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دستبي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛كودكان بر بام،دختران بنشسته بر روزن،مادران غمگين كنارِ در.كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.خلق، چون بحري برآشفته،به جوش آمد؛خروشان شد؛به موج افتاد؛برش بگرفت و مردي چون صدفاز سينه بيرون داد.« منم آرش، -چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -منم آرش، سپاهي مردي آزاده،به تنها تير تركش آزمون تلختان رااينك آماده.مجوييدم نسب، -فرزند رنج و كار؛گريزان چون شهاب از شب،چو صبح آماده ي ديدار.مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.شما را باده و جامهگوارا و مبارك باد!دلم را در ميان دست مي گيرمو مي افشارمش در چنگ، -دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛دل، اين بي تاب خشم آهنگ...كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!كه جامِ كينه از سنگ است.به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.درين پيكار،در اين كار،دل خلقي است درمشتم،اميد مردمي خاموش هم پشتم.كمان كهكشان در دست،كمان داري كمان گيرم.شهاب تيزرو تيرم؛ستيغ سربلند كوه مأوايم؛به چشم آفتاب تازه رس جايم.مرا تير است آتش پر؛مرا باد است فرمان بر.وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.در اين ميدان،بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.به صبح راستين سوگند!به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،كه تن بي عيب و جان پاك است.نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.« ز پيشم مرگ،نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.به هر گام هراس افكن،مرا با ديده ي خون بار مي پايد.به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛به رويم سرد مي خندد؛به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،و بازش باز مي گيرد.دلم از مرگ بي زار است؛كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.همان بايسته ي آزادگي اين است.هزاران چشم گويا و لب خاموشمرا پيك اميد خويش مي داند.هزاران دست لرزان و دل پرجوشگهي مي گيردم، گه پيش مي راند.پيش مي آيم.دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!برآ، اي خوشه ي خورشيد!تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.چو پا در كام مرگي تندخو دارم،چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،به موج روشنايي شست و شو خواهم؛ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.شما، اي قله هاي سركش خاموش،كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛غرور و سربلندي هم شما را باد!اميدم را برافرازيد،چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.غرورم را نگه داريد،به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»زمين خاموش بود و آسمان خاموش.تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.كودكان بر بام؛دختران بنشسته بر روزن؛مادران غمگين كنار در؛مردها در راه.سرود بي كلامي، با غمي جان كاه،ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.كدامين نغمه مي ريزد،كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،راه وا كردند.كودكان از بام ها او را صدا كردند،مادران او را دعا كردند.پيرمردان چشم گرداندند.دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.آرش، امّا همچنان خاموش،از شكاف دامن البرز بالا رفت.وز پي او،پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،خنده بر لب، غرقه در رؤيا.كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،در شگفت از پهلواني ها.شعله هاي كوره در پرواز،باد در غوغا.« شام گاهان،راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،بازگرديدند،بي نشان از پيكر آرش،با كمان و تركشي بي تير.آري، آري، جان خود در تير كرد آرش. كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،به ديگر نيم روزي از پي آن روز،نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.و آنجا را، از آن پس،مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.آفتاب،در گريز بي شتاب خويش،سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.ماهتاب،بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،در دل هر كوي و هر برزن،سر به هر ايوان و هر در زد.آفتاب و ماه را درگشتسال ها بگذشت.سال ها و باز،درتمام پهنه ي البرز،وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،رهگذرهايي كه شب در راه مي مانندنام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،و نياز خويش مي خواهند.با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛مي دهد اميد،مي نمايد راه.»در برون كلبه مي بارد.برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.كوه ها خاموش،دره ها دل تنگ.راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...كودكان ديري است در خوابند،در خواب است عمو نوروز.مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.شعله بالا ميرود پرسو
ز

www.Atiban.com...

اولين ريس جمهور انقلاب
هويدا در سرد خانه

اطراف دانشگاه تهران


بيطرف و ابتكار، تسخير سفارت آمريكا آبان ۵۸


عكس هاي انقلابي
فرمان کورش کبير

Charter of the Rights of NationsInscribed on a clay cylinder in cuneiformdiscovered in 1879 now in The British Museum, London.